|
آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
نويسندگان |
ماه من قدری تامل...!
اعتقاد به عالمی غیر از این دنیا و ارتباط با عالم بالا
چهار شنبه 3 خرداد 1391, :: 21:7 :: نويسنده : Gity
اگر چشمان من درياست تويي فانوس شبهايش
کودکى انديشيد که خداچه ميخورد، دل خوش از آنیم که حج می رویم غافل از آنیم که کج می رویم
کعبه به دیدار خدا می رویم او که همین جاست کجا می رویم
حج به خدا جز به دل پاک نیست شستن غم از دل غمناک نیست
یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, :: 21:52 :: نويسنده : Gity
روزی شخص کنجکاوی، کنار مسافر غریبهای نشست و پرسید: کیستی؟ کجا میروی؟ چرا اینجایی؟ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, :: 21:43 :: نويسنده : Gity
روزی مردی هنگام كوه نوردی پایش لغزید ، ولی خوشبختانه توانست به شاخه ای بچسبد و خود را نگه دارد همچنان كه شاخه را محكم گرفته بود ، نگاهی به زیر پایش ، به دره ای به عمق 500 متر كرد « كس دیگری آن بالا نیست ! ؟ یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, :: 21:41 :: نويسنده : Gity
یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا ! کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ... یک شنبه 24 ارديبهشت 1391, :: 21:39 :: نويسنده : Gity
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد،پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد |
|||
|
|